آهای ... !
با توام ! صدامو می شنوی ؟!
می دونی چی میگم ؟!
حالا که اینجوری شد و این چیز ها رو از تو دیدم و فهمیدم !
حالا که فهمیدم تو از اولم ارزش این همه لطف و محبت رو نداشتی !
حالا که فهمیدم تو هم تنوع طلب و پست بودی !
حالا که فهمیدم تو در برابر خیلی ها هیچی نبودی !
حالا که فهمیدم خیلی دیر متوجه ارزش های خودم شدم !
حالا که فهمیدم تا دیروز سخت در اشتبام بودم !
حالا که فهمیدم تا دیروز تو کورم کرده بودی و نمیذاشتی بهتر از تو رو ببینم !
حالا که فهمیدم تو لیاقت منو نداشتی !
حالا که فهمیدم اشتباه کرده بودم که از تو برای خودم بت ساخته بودم !
حالا که فهمیدم اشتباه کردم که بهت فرصت دادم !
حالا که فهمیدم تمام وجودمو روی یک چیز بی ارزش سرمایه گذاری کرده بودم !
حالا که فهمیدم از تو بهتر خیلی هست و تو در برابر اونا خیلی کوچیکی !
حالا که فهمیدم :
« من برای یک طرز زندگی دیگر ساخته شده ام ! کدام طرز ؟! »
حالا که فهمیدم :
« من از ازل محکوم به تنهایی ، محکوم به مرگ بوده ام ! »
حالا که فهمیدم گناه من عاشق بودن ، انسان بودن و پاک بودن بود !
حالا که فهمیدم مثل من تو این دنیا خیلی کم پیدا میشه !
حالا که فهمیدم بیش از حد بهت بها دادم !
حالا که فهمیدم دیگه حتی ذره ای برام ارزش نداری و بودنو نبودنت
برام فرقی نمی کنه !
حالا که فهمیدم ... !
به خودم گفتم :
« از اولم نباید می شدم حیرون تو
تو لیلی قصه ها منم مجنون تو
بهم خیلی خیانت کردی ، لعنت به تو
با هم خیلی حکایت داشتیم ، لعنت به تو
تو رفتی و فکر کردی دلم شده تنگ تو
هر بار پیشم عوض می کردی رنگتو
دل شیشه ای مو شکست دل سنگ تو
اما اینو بدون ...
یه روز با یه عشق دیگه می آم جنگ تو !!!
تو تنهام گذاشتی و فکر کردی کارم تمومه
ببین ، اون لحظه ها که باهات بودم حرومه
ایستادم جلو مشکلات مثل صخره
طاقت دیدن نداری نکنه که سخته
دیگه در رابطه رو می کنم تخته
تو شکست می خوری ... ! »
میدونی چی می گم ؟!
. . . !!!