تبليغاتX
و ساقی دیگر تنها نبود !!! - و یه روز ... !
بزرگترین درس عشق !!!!!
 

یه روز بهم می گفت من و تو وستیمون فرا تر از همه ی دوستی هاست

 و من اونقدر بهت وابسته ام که تحمل لحظه ای بی خبری و جدایی رو ندارم

 و هیچوقت ازت جدا نمیشم !

یه روزی بهم می گفت اونقدر دوستت دارم که تو تصور خودتم نمی گنجه !

یه روزی بهم می گفت هیچوقت نمی تونم با پسر دیگه ای دوست بشم !

آخه اونا اکثرشون کثافتن و مثل تو خیلی کم پیدا می شه !

یه روزی بهم می گفت تا همیشه باهاتم !

و هیچوقت از یادم نمیری !

گذشت و کم کم یه کمی بینمون فاصله افتاد !

اما باز یه روز اومد و گفت ممکنه کمتر با هم باشیم و بینمون فاصله بیفته !

اما همیشه باهات می مونم !

اما هیچوقت فکر نمی کردم یه روزی بیاد بهم بگه :

« زین پس دیگه نمی تونیم با هم باشیم !

بزرگ شدیم !

مسیر زندگیمون عوض شده !

دیگه نمی تونیم با هم راحت باشیم !

دیگه نمیتونیم در آغوش هم باشیم !

دیگه ... !!! »

و چه قدر راحت گذاشت و رفت !

و چه قدر راحت ارزش هاش بی ارزش شدن

و همه ی چیزها رو فراموش کرد !

و چه قدر راحت رفت !

 

و چه قدر راحت اینو فراموش کرد که :

یه روز بهم می گفت . . . !

و . . . !

+ و نوشته شد در  بیست و یکم اردیبهشت 1386   به قلم امیر احسان   |