یه روز بهم می گفت من و تو وستیمون فرا تر از همه ی دوستی هاست
و من اونقدر بهت وابسته ام که تحمل لحظه ای بی خبری و جدایی رو ندارم
و هیچوقت ازت جدا نمیشم !
یه روزی بهم می گفت اونقدر دوستت دارم که تو تصور خودتم نمی گنجه !
یه روزی بهم می گفت هیچوقت نمی تونم با پسر دیگه ای دوست بشم !
آخه اونا اکثرشون کثافتن و مثل تو خیلی کم پیدا می شه !
یه روزی بهم می گفت تا همیشه باهاتم !
و هیچوقت از یادم نمیری !
گذشت و کم کم یه کمی بینمون فاصله افتاد !
اما باز یه روز اومد و گفت ممکنه کمتر با هم باشیم و بینمون فاصله بیفته !
اما همیشه باهات می مونم !
اما هیچوقت فکر نمی کردم یه روزی بیاد بهم بگه :
« زین پس دیگه نمی تونیم با هم باشیم !
بزرگ شدیم !
مسیر زندگیمون عوض شده !
دیگه نمی تونیم با هم راحت باشیم !
دیگه نمیتونیم در آغوش هم باشیم !
دیگه ... !!! »
و چه قدر راحت گذاشت و رفت !
و چه قدر راحت ارزش هاش بی ارزش شدن
و همه ی چیزها رو فراموش کرد !
و چه قدر راحت رفت !
و چه قدر راحت اینو فراموش کرد که :
یه روز بهم می گفت . . . !
و . . . !