خب ، خب ، خب ... !
خیلی جالبه !
بلآخره تموم شد !!!
.
.
.
این بار واقعاً تموم شد !
آب پاکی رو ریخت رو دستم !
بهم گفته بود به زمان نیاز داره !
درست ۳ سال پیش !
منم بهش زمان دادم !
۳ سال فرصت دادم ... !
و چه جالب که بعد از ۳ سال ،
اومد و گفت :
« از اولم جوابش معلوم بود !!!
نگفت تا دل من نشکنه !!! »
مسخره نیست ؟!
بهش میگم سر کارم گذاشتی و زجرم دادی !
اما می گه نه !
من به فکرت بودم که بهت همون وقت نگفتم !
اما نه !
بزرگترین اشتباهی که می تونستی انجام بدی رو انجام دادی !!!
اومد و بهم گفت : « نه احسان ،
من نمیتونم جور دیگه ای بهت فکر کنم !
تو مثل برادرم می مونی ! »
اما اینو بدون که من خودم خواهر دارم !
نیازی به یکی دیگه ندارم !
پس برو !
برو خوش باش !!!
و واقعاً کسی نبود که بهم بگه چرا باید ؟!
تو این مدت خیلی چیزا بهم ثابت شد !
یکی اینکه فهمیدم بد ترین و زشت ترین برداشتی که
میتونست از عشقم داشته باشه ،
داشت !
آخه بی چاره !!!
واقعاً عشق منو یه عشق ... دونستی ؟!
اگه اینجوریه که ... ،
متاسفم برات !
تو این مدت من چی کار کردم که این برداشت رو از عشقم کردی ؟!
اومدی و میگی :
« احسان تو اون شرایط و ایده ال های منو نداری »!!!
واقعاً می فهمی چی میگی ؟!
میدونی چی میگم ؟!!!
تو می ترسیدی !
تو از عشق من می ترسیدی !
نه ؟!
اما آخه چرا ؟!
میدونی چی میگم ؟!
یه چیز دیگه هم هست !
اونم اینه که ،
فهمیدم که متاسفانه اکثر دخترا ،
تنوع طلب هستن !
واقعاً متاسفم .
برای همتون !
برای توام متاسفم که اینجوری بودی !
بلآخره این همه وقت با من بودی !
کم کم برات تکراری شدم !
تو دیگه حتی اجازه نمیدادی ببوسمت یا در اغوش بگیرمت !
برات متاسفم !
چه قدر خوب فیلم بازی کردی ؟!
میدونی چی میگم ؟!
اومدی میگی به من ،
به من که این همه وقته باهام دوستی ،
و به قول خودت بهم اطمینان کامل داری ،
میگی نمیشه منو ببوسی !
چون اگه اینجوری باشه باید هرکی باهام از این پس راحته منو ببوسه !
تو اصلاً فهویدی چی گفتی ؟!
معلومه !!!!!!!!
افراد جدیدی تو زندگیت وارد شدن !
باهاشون دوست شدی !
باهاشون راحتی !
و من تکراری شدم !
مثل یه جنس که می مونه و کهنه و تکراری میشه !
و وقتی یه چیزه جدید میآد به جاش ،
میندازیش دور !!!
تو هم منو دور انداختی !
اما چه قدر راحت !!!!!
میدونی چی میگم ؟!
تنوع ، تنوع ، تنوع ... !
توام تنوع طلب بودی !
چه قد جالب و عجیب !!!!
تو این ۱ سال اخیر خیلی از هم دور شده بودیم !
اونقدر دور که شاید ماه ها میگذشت و نمیدیدمش !
شایدم خودش نمی خواست !
اما یه دفعه اوم بهم نزدیک شد !
حرف های قشنگ زد !
و منو تو خیلات فرو برد ،
که نکنه اونم ... !
نکنه بلآخره عشقم در اون اثر کرد و اونم عاشقم شده !!!
اما نه .
قبل از اینکه بیش از این تو خیالاتم فرو برم
اومد و با اون پر رویی خاصش گفت :
« نه » !!!
بهتره تا قضیه از این بیشتر کش پیدا نکرده همه چیز تموم شه !
و آب پاکی رو رو دستم ریخت !
و منو گذاشت و رفت !
با کوله باری از خاطره !
و بهم گفت از این پس خود دانی !!!
واقعاً عجیب نیست ؟!
اون با من دوست بود !
اما با من کاری کرد که ،
دشمن آدم باهاش نمیکنه !!!
و چه قدر این جنس لطیف عجیبه کاراش !!!
اما باید بگم ... ،
آهااااای ....
با توام !
میشنوی صدامو ؟!
منو زیر پات له کردی .
داغونم کردی .
با همون پر رویی هات .
و ... !
حالا وایستا و با خیال راحت پرپر شدنمو نگاه کن !
و راحت باش که عشق روحانی و خدایی و ... منو ،
خیلی راحت کشتی !
خودمم کشتی !
روحم مرد !
خودمم می میرم !!!
و باید به همه بگم که ،
ای دوستان ،
راحت باشید ،
من محکوم به تنهایی ، محکوم به مرگ بوده ام !
و به تو ام باید بگم که ...
اشتباه کردم که بهت فرصت دادم
هنوزم می افته از اون صحبت یادم
که می گفتی دوست دارم همیشه پیشتم
فکر کردی احسان سریع خر میشه بی صفت
تو می خندی به ریش من
عروسکم بودی
ولی برو از پیش من
برو از پیش من
آره برو برو برو
برو از پیش من ... !!!
آره ... !
همه چیز تموم شد و من موندم !
با یه کوله بار خاطره !
و تنهایی ... !
و ... !!!
خب دیگه !
با یه بیت شعر ،
تمومش میکنم !!!
اونم اینکه :
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
آنچه آغاز ندارد نپذیرد انجام
.......................... !!!