میترسم از دلتنگی بمیرم .
اگه حرفی دارین که ممکنه حالمو بهتر کنه بهم بگین ای دوستان خوبم
ای ساقیان مجنون کمکم کنید............................................
............................................................................
اگر من جای او بودم که اول ظلم می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدیگر ویرانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان
دیگری پوشیده از صد جامه رنگیت زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم که در همسایه صد ها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم بر لب پیمانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم .
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگر ها تیز کرده پاره پاره در کف زاهد نمایان سجه صد دانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کوه به کوه آواره و دیوانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سرا پای وجود بیوفا معشوق را پروانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم که می دیدم معشوق عارف عامی ز برق این علم آدم سوز مردم کش
بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم به عرش کبریایی با همه صبر خدایی تا که می دیدم عزیزی نه به جا ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد
گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم ؟
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب و تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد و گرنه من به جای او چو بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل فرزانه می کردم .
(( عجب صبری خدا دارد ))
بسم بود
بسم !
نفس بی کسیم زنده دلان
قطع کنید !
سینه ام چاک کنید
این غبار سیه از روی رخم
پاک کنید .
به چه کار آید این چشمه خون ؟
این تن مرده مرگ
که تن زنده من کرده چنین آواره .
از کف سینه ام آرید برون
ببرید
ببرید
در بیایان سکوت !
زیر مشتی لجن و سنگ سیه
خاک کنید !!!!!
یادگار است ز عشقی سوزان که بود گرم و فروزنده هنوز
عشق همان گونه که بنیان مرا سوخت از ریشه و خاکستر کرد
غرق در حیرتم از اینکه چرا مانده ام زنده هنوز
گاهگاهی که دلم میگیرد پیش خود میگویم
آنکه جانم را سوخت یادی آرد از این بنده هنوز
سخت جانی را بین که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز
گرچه از فرط غرور اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس از آن همه سال
کس ندیده به لبم خنده هنوز
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سالهاست که از دیده برفتی لیکن
دلم از مهر تو آکنده هنوز
دفتر عمر مرا دست ایام ورق زده است
زیر بار غم عشق خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما همچنان روز نخست تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقی است
آتشی سر کش و سرزنده هنوز ....
سال ۸۴ آغاز شد و بازم برای من هیچ شادی و سر خوشی در بر نداشت .............
حالا باید ببینیم تا آخرش چی میشه ..............
اما من امیدوارم به آینده ای خوش و جالب و هیجان انگیز ..............![]()
خوب
تا امروز تو این سال جدید حوصله نداشتم وبم رو به روز کنم .
اما از امروز دوباره حالشو به دست آوردم .
پس از امروز یه روز در میون منتظر سخنان این حقیر باشین .
به امید سر افرازی برای همه ...............................
فعلا...................................
.........................................