سالی که به نظر من هیچ جذابیتی نداشت .
سالی که زندگی به من اصلا روی خوشی نشون نداد .
حالا بماند که چه اتفاقات و حوادث و ... ای که واسم در بر نداشت .
من که هیچ لذتی از این سال ۸۳ نبردم .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من به نوبه خودم امیدوارم واسه هیچ کس دیگه ای اینجوری که واسه من بوده نباشه .
اما فکر می کنم این امیدواری خیالی بیهوده باشه .
درست نمیگم .......................... ؟
حالا بگذریم .
من تو این مطلب که آخرین نوشته ای هست که دارم تو سال کوفتیه ۸۳ مینویسم نمیخوام غصه های خودم و کس دیگه ای رو تازه کنم .
چون این کارو به هیچ وجه قبول ندارم .
اما می خوام همینجا از ته دل آرزو کنم که سال جدید سالی سرشار از موفقیت و کامیابی و شادی و خوشحالی و پیروزی و ............. باشه و همه تو این سال به آرزو های کوچیک و بزرگشون برسن و ....
نمیدونم دیگه چی بگم .
خلاصه اینجوری باشه دیگه ![]()
همین .
سال نو مبارک
خداحافظ سال ۸۳
سلام بر سال ۸۴
![]()
![]()
در کنار کلبه تاریک من پا گرفتید .
ای واژه های تلخ تنهایی
ای عابران خسته سرنوشت
ای ورق های پاره شده در غبار سهمگین
آیا کسی مرا
در خاطرات اشک هایش می شناسد ؟
فقط برای یک لحظه کنار پنجره رازهایم می نشینند
تا قصه ملکه قصر ماتم را باز گویم ؟
با شمایم .......
ای آدم های شیشه ای !
من در حسرت یک تبسم صمیمی مانده ام .
ای کوچه های گلی رویا
آیا گام های دیروز کودکی ام را
با شادی به من باز می گردانید ؟
با شمایم ای اسطوره های قصر ماتم !!!!!!!
به زخمی خو گرفتم زخم ناپیدای بعد از تو
منم با یک سبد آواز همراهی تو تنهایی
و من حالا به فکرم فکر یک تنهای بعد از تو
و شعرم شاخه تنگ قفسهای من ِ من شد
غزل این یار دیرینه که شد آوای بعد از تو
و چون رودی که گم کرده خم دریایی خود را
نمی دانم چه باید کرد فرداهای بعد از تو
تو صبحی در شب یلدای من بودی ولی اینک
چه تاریک و چه دلگیرم در این شبهای بعد از تو
من آن برگ پاییزی بودم که از درخت جدا شد و حتی باغبان هم به من نگاه نکرد .
من آن پرستوی شکسته بالی بودم که از کوچ پرستو ها عقب ماندم و اینک در سرمای زمستان تنهای تنها برای بال شکسته ام آواز می خوانم . آوازی که آنرا حتی یکی از انسانها حتی یکی از آنها نشنید و اگر شنید درک نکرد .((وای بر من)) همه جا شب است . نه ستاره ای نه نوری تنها صدایی از دور دست می آید . نه این نیز نوعی سراب است .
باغبان قصه ها می گفت .........
از صدای خیال نباید باور کرد . باید بروم . انگار در این کوچه خلوت جز من کس دیگری نیز هست . جلوتر می روم چشمانش حلقه زده . دستهایش از شدت سرما کبود شده است . دستکشی را که دارم در دستش می کنم . پالتو را نیز به او می دهم . آری حالش خوب می شود . از کنارش می گذرم و به راه خود ادامه می دهم .
دیگر کوچه ای نمانده . اینجا انتهای شهر است . وارد بیابان می شوم . آنطرفتر درختی است . پیش او می روم با تمام غمهایم به او تکیه می زنم گریه ای می کنم . صدایی از آن به گوشم می رسد . برای اولین بار است که احساس سبکی می کنم . خودم را دیدم آرام کنار درخت آرمیده بودم .
آری من مرده بودم !!!!!!
از جور خزان به پای گل خاک بر سر می ریزد
هنگامی که کبوتر پر شکسته
در آشیان از ستم زمانه می نالد
هنگامی که پروانه سوخته بال
با تشنج و اضطراب در راه شمع جان می سپارد
در آن هنگام مرا یاد کن !
هنگامی که آبشار
چون عاشق زار زمزمه می کند
هنگامی که جویبار
چون اشک بیچارگان جریان می یابد
هنگامی که ابر بهار
در فراق یار می گرید
در آن هنگام مرا یاد کن !
هنگامی که در تاریکی شب
ستارگان در اعماق فضایی آرام می درخشند
هنگامی که مرغک بینوا
با نوای شور انگیزاحساسات خود را تعبیر می کند
هنگامی که نغمه های جانسوز موسیقی
از هر سو به گوش می رسد
در آن هنگام مرا یاد کن !
هنگامی که ابرهای سپید
چون نقاب مهوشان چهره آسمان را می پوشانند
هنگامی که طبیعت
قطرات شبنم را چون گلاب بر رخ لاله می پاشد
هنگامی که آسمان
چون ستم دیدگان می گرید و می نالد و می خروشد
در آن هنگام مرا یاد کن !!!
قلبی که خاطره ها و خوشی ها و نگاه ها برای ابد در آن مدفون است و با هر ضربان خود آنها را نیز به حرکت در می آورد .
منتظر هستم و در هر بهار و تابستان در هر گوشه و کنار انتظار می کشم . تا آن کسانی که عاقبت دل خود را از تو پس خواهند گرفت کم کم از تو دور شوند و گرد و غبار از خاطراتت کنار رود .
و به یاد من و گذشته من بیفتی و به یاد عهدها و پیمان ها و شبها .به یاد شبهای مهتابی در میان قایق ها که صدای ضربان قلب های ما با صدای پاروهای قایقران پیر در هم می آمیخت و ما را به آینده روشن امیدوار می ساخت .
انتظار می کشم و به آنها که لبند پیروزمندانه ای از این جدایی ما بر لب می آورند می گویم :
من هنوز منتظرم زیرا رح و جسم او متعلق به من است .
من هنوز منتظرم زیرا چشمان او به جز دیدگان من کسی دیگر را نمی بیند .
منتظرم چونکه حتی مرگ هم نمی تواند ما را از هم جدا کند .
زیرا هنوز قلب های ما با خاطرات گذشته هم چنان با یک اهنگ موزون می تپد .
اما خود نیز به این شک دارم که تو روزی به نزدم باز گردی ![]()
سلام
امیدوارم از تغییراتم خوشتون بیاد .
فقط لطف کنین از این به بعد در قسمت نظر سنجی پایین صفحه هم نظرتونو ذکر کنین .
ممنون .
ز من امشب که می میرم یکه و تنها چه می خواهید ؟
برای مردنم کسی را خبر نسازید .
نمی خواهم پدر بر هم زند چشمان بازم را .
نمی خواهم ببیند مادرم سختی جان کندنم را .
نامه ای نوشتم که گر افتد به دست خواهرم
از دل آهی کشد .
و گر افتد به دست دلبرم اشکش فرو ریزد .
بدینسان نامه ام :
سلام مادر
سلام ای نازنین
ای مهربان
ای بهترین مادر
دگر در دفترم شعر جدیدی را
نخواهی دید نخواهی خواند
دگر در آلبومم عکس جدیدی را
نخواهی دید .
دگر هر شب در را به رویم باز نخواهی کرد .
دگر از من نمی پرسی کجا بودی در این ظلمت ؟
چه می کردی ؟ چه می خواهی ؟
مادر اگر روزی رفیق مهربانی آمد سراغ من
بگو : فرزندم به ناکامی جان داد .
و تا آخرین لحظه عمر به سختی سخن می گفت :
خداحافظ عزیزانم
خداحافظ رفیقانم
خداحافظ .......
می شناسیدم ؟
زخمی ام زخمی سراپا
می شناسیدم ؟
با شما طی کرده ام راه درازی
خسته ام خسته
می شناسیدم ؟
این زمان گرچه ابری پوشانیده است رویم
من همان خورشید تابانم
می شناسیدم ؟
این چنین بیگانه از من رو مگردانید
در کف فرهاد من نهادم من
من شکستم بیستون را من
من همان مهربان سالهای دورم
رفته ام از یادتان یا
می شناسیدم ؟
نام من عشق است
می شناسیدم ؟
اندوهگین و متعجبم از اینکه ساغیان مجنون از این مطالب و اشعار استقبال نمی کنند !
آیا این هم دلیلی دارد ؟
.......................................................... !
که شکلم شکل تنهاییست
ببین مرگ مرا در خود
که مرگ من تماشاییست
مرا در اوج می خواهی
تماشا کن تماشا کن
دروغین بودم از دیروز
مرا امروز حاشا کن
در این دنیا که حتی ابر هم
نمی گرید به حال من
همه از من گریزانند
تو هم بگریز از این تنها
فقط اسمی به جا مانده
از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفتر خالیست
قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم
به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن
چه راهی پیشه رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند
مرا با خود رها کردند
همه خود درد من بودند
گمان کردم که همدردند
شگفتا از عزیزانی
که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی
پل پرواز من بودند ....
نمی خواهم بدانم کوزه گر
از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاغم که از خاک گلویم
سوتکی سازد .
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی
گستاخ و
بازیگوش
و او هر روز پی در پی
دم گرم خودش را در
گلویم سخت بفشارد .
و خواب
خفتگان
خفته را
بیدار سازد .
بدینسان بشکند دائم
سکوت
مرگبارم را ....
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
* * *
دوش میگفت به مژگان درازت بکشم
یا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر
* * *
ای که از کوچه معشوقه ما میگذری
بر حذر باش که سر میشکند دیوارش
* * *
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند
وقتی مردم روی قبرم ننویسین :
نه شعری
نه شعاری
ننویسین که بودم از
چه تباری
وقتی مردن آخرین نقطه راهه
نمی خواد سنگ روی قبرم بذارید ....
وقتی هر اومدنی رفتنی داره
نمی خواد گل روی قبرم بکارید ....
خیلی وقتا پیش از این
مرده بودم
عمری دلمرده
به سر برده بودم
بدون سنگ بدون نام و نشون
چوب این زندگی رو خورده بودم
وقتی مردم
روی قبرم
ننویسید که بودم............
نمی دانم چرا
شاید این طبیعت ساده و بی آلایش من
حد و مرزی برای دوست داشتن نمی شناسد
ولی سخت در این مکتوب فرو نشسته ام
چه کسی مرا دوست دارد ؟
ای فرشته نازل شده بر چشمانم
ای شقایق زندگی ام
ای تنها ستاره آسمان قلبم
ای زیباترین زیباییهای محبت
ای بهانه خواب شبهایم
ای تنها نیاز زنده بودنم
ای آغاز روز بودنم
ای نیمه پنهان من
و تو ای معشوقه من
تو را با تمام وجود
دوست دارم و
می پرستم .
گاهی دلم نمی خواست تو را بخوانم اما تو مثل یک ترانه زیبا بر لبم زندگی می کردی .
نم در کنار تو بودم بی آنکه شور و نوایی داشته باشم .
بی آنکه بدانم تو از خورشید گرمتری.
بی آنکه بدانم تو از تمام شعر هایی که من از بر کرده ام شنیدنی تری .
من در کنار تو بودم اما دریغا نمی دانستم کجا هستم .
نمی دانستم از آسمان و زمین چه می خواهم .
هر شب در دیوان حافظ به دنبال کسی می گشتم که مرا تا دروازه های قیامت ببرد . من انگار منتظر بودم که کسی بیاید که قلبش زادگاه همه گلها باشد . وقتی به من نگاه می کردی چشمهایم را می بستم . وقتی در جاده های خاطره غزل خواندی ایستادم و خاموش ماندم .
مهربانانه آمدی . سنگدلانه رفتم . از شکفتن گفتی . از خزان سرودم . ناگهان مه همه جا را فرا گرفت .
حرفهایم مرطوب شد و چشمهایت با ابر های مهاجر رفتند .
شب آمد و چراغها نیامدند . ظلمت آمد و چشمهایت نیامدند .
شب در دلم چنان خیمه زد که انگار هزاران سال قصد اقامت دارد .
کاش نی ها از جدایی من و تو حکایت می کردند .
اکنون می خواهم دنیا پنجره ای شود و من از قاب آن به افق نگاه کنم و آنقدر دعا کنم که تو با نخستین خورشید به خانه ام بیایی.
اکنون دوست دارم باغهای زمین را دور بریزم . آنگاه گلهای تازه ای بیافرینم و تقدیم تو کنم ...
غم بی هم زبانی را برای کوهکن گویم
بگیم عاشقم بی همدمم دیوانه ام مستم
نمی دانم کدامین حال و درد خویشتن گویم
از آن گمگشته من هم نشانی آور ای قاصد
که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم
تو می آیی به بالینم ولی آندم که در خاکم
خوشامد گویمت اما در آغوش کفن گویم
کلمه ای که زندگی را به وجود آورد.
و زندگی و حیات بشری از آن سرچشمه گرفت.
و هر کس که عشق را نشناخت و از این دیار برفت
باید بداند که بیهوده زیسته است .
کلامی از خودم
میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت
من آن خزان زده برگم که باغبان طبیعت
برون فکنده ز گلشن به جرم چهره ی زردم
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری
شاعر : ناشناس
اجرا: ۱۳۵۸ فریدون فروغی
اشک تو چشام پر میزنه
غم میاد یواش یواش
خونه دل در می زنه
یاد اون شبها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار
غم تنهایی اسیرت می کنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
شعر : آرش سزاوار
بارون میاد خیس می شی برف میاد گوله می شی
می افتی تو حوض نقاشی
خیس می شی گوله می شی می افتی تو حوض نقاشی
کی میگیره ؟ - فراش باشی کی می کشه ؟ - قصاب باشی
کی می پزه ؟ - آشپز باشی کی می خوره ؟ - حاکم باشی
گنجشکک اشی مشی
شعر : قدیمی ( فرهنگ مردم )
خواننده : فرهاد
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
نه زندگی را برای زنده بودن .
فریدون فروغی
به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل ؟
دچار باید بود
دچار یعنی عاشق !
و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک
دچار آبی دریای بیکران باشد .
شاعر: نیما . شاملو . سهراب
منتظر نظرات سازنده شما هستم
امیر احسان
و ثانیه شمار عمرت
بر تیک و تاک آخرین لحظه
می میرد........
*
اغشته به مرگ می شوم
سکوت می کنم
تا نشکنم حرمت آنرا
*
عکس خاطره ام
از صفحه ذهن تو محو می شود
و روزگار چون کودکی
بی سبب مشقهای عشق را خط خطی می کند
با وجود این
فکرم را بر صفحه ساعت می بندم
تا بر نگاه تو ....
متوقف شوم !
شعر : امیر احسان (خودم)
گلای اطلسی از دیدن تو رنگ می بازن
اگه مردای ت قصه بدونن که این جایی
برای بردن تو با اسب بالدار می تازن
من نمازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه
شکوه های دلمو تو می دونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاس
چرا بخت من سیاس تو میدونی
پنجره بسته می شه شب می رسه
چشام آروم نداره تو می دونی
اگه امشب بگذره فردا میشه
مگه فردا چی می شه تو می دونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو می دونی
هر چی بهش میگم تو آزادی دیگه
میگه من دوست دارم تو میدونی
ویلیام خنو
تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه
تو مثه خواب گل سرخی لطیفی مثه خواب
من همونم که اگه بی تو باشه جون می کنه
من نمازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه
تو مثه وسوسه شکار یک شاپرکی
تو مثه شوق رها کردن یک بادبادکی
تو همیشه مثه یک قصه پر از حادثه ای
تو مثه شادی ناز کردن یک عروسکی
من نمازو تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه
پشت این پنجره ها دل می گیره
غم و غصه دلو تو می دونی
وقتی از بخت خودم حرف می زنم
چشام اشک بارون میشه تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونی
دل من زندون داره تو میدونی
هر چی بهش میگم تو آزادی دیگه
می گه من دوست دارم تو می دونی
ویلیام خنو
تن تو ظهر تابستونو به یادم می یاره
رنگ چشمهای تو بارون به یادم میاره
وقتی نیستی زندگیم فرقی با زندون نداره
قهر تو تلخی زندونو به یادم میاره
من نمازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه
شهیار قنبری